خرید بک لینک

بررسی از مرجع سوادي طبق کپی رایت عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه عقل ها افزون آيد (عين القضات همداني)

قسمتي از مثنوي (عشق نامه)

(تقديم به همه ي كساني كه ذرات عشق در وجودشان سريان يافته )

هرچه شد بر مولوي از عشق شد

باز هم اين مثنوي از عشق شد

عشق اگر عشق است غوغا مي كند

صدهزاران فتنه برپا مي كند

نعره از حلقوم آرش مي زند

بر بساط خويش آتش مي زند

عشق دل را پر و بالي مي شود

شط خونين خيالي مي شود

عشق حق حلاج را بر دار كرد

فتنه ها را بر سرش آوار كرد

اين تب عشق است كاتش مي شود

جوشش خون سياوش مي شود

عشق در بند زن و فرزند نيست

عاشق اندر بند هم در بند نيست

هركسي عاشق شود او مرد شد

عشق درمان هزاران درد شد

عشق در چشم شقايق ديدني ست

دست عاشق بي گمان بوسيدني ست

عشق و آرامش چو آب و آتشند

اين دو در اندوه يكديگر خوشند

آن يك عشق است بر بالاي دار

اين يكي در پاي دار و پايدار

اي دليراني كه افسون مي كنيد

قصه هاي عشق مجنون مي كنيد

تاج را از پنجه شير آوريد

عشق را يك دم به زنجير آوريد

عشق بر دارت كشد منصور وار

گه شود در ديده منصور دار

گاه چونان پير صنعان مي شوي

عشق آبادي و ويران مي شوي

گاه با يك حلقه زنجيرت كند

خنده اي شيرين نمك گيرت كند

گه روانت مي كند دنبال دوست

گه روانت مي كشد هر جا كه اوست

گه به نرخ جان خريدارت شود

گرم تر هر روز بازارت شود

گاهگاهي تيشه بر دوشت كند

با خود و از خود فراموشت كند

با خودي اما رها از خويشتن

در وطن با خويش اما بي وطن

گاه كمتر از سليمان نيستي

گه نمي داني كه هستي چيستي

گاه نقش خاتم ات افسون كند

گاه غربت ديده ات پر خون كند

گه شقايق مي شوي يك سينه داغ

گاه دم سردي و پر پر كُنج باغ

گاه با جامي جهان بينت كند

با نگاهي رخنه در دينت كند

ديده را وا كرده مي بيني چو من

عشق بر اندام جانت شد كفن

پشت پا بر جاه و منصب مي زني

چون سحرها نعره بر شب مي زني

اي كه با جان و دلم آميختي

چيست اين در جام جانم ريختي

با كدامين آتشم افروختي

كاين چنين تا استخوانم سوختي

از كجا آورده اي اين باده را

كرده اي در بند اين آزاده را

آنچه در جانم شرر زد، عشق توست

شعله شد از سينه سر زد، عشق توست

من چنان با عشق تو آميختم

هرچه جز راز تو بيرون ريختم

در نمازت ديدم و نشناختم

چون گل ات بوييدم و نشناختم

يافتم گم كرده را از دست رفت

خفته بودم مست بودم مست رفت

دار معراج من و منصور شد

گفتمش لبيك اما دور شد

كار خود را نرگس شهلاش كرد

هرچه پنهان بود در دل فاش كرد

برچسب: نویسنده: طاها جلالی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 2:11

صفحه بندی