چند روز پیش در ماجرای زلزله سیسخت دیدم بچه های کانون آنجا موکب زدند، قبلش هم دیدیم که در حادثه سیل فعال بودند، قبلش هم دیدیم در زلزله سر پل ذهاب فعال بودند، در راهیان نور یک جور، در اربعین یک جور، شبهای دهه محرم یک جور و... . همه این جمع شدنها و همه این اعلام آمادگی کردنها همهاش یعنی با یک کلاف نخ آمدهایم یوسف بخریم یا داریم اعلام میکنیم به توفیق خودتون و به حول قوه الهی که خود شما اجازه می دهید این لحظات شکل میگیرد؛ رفقا این صحنهها شکل میگیرد تا ما بتوانیم دور هم جمع شویم و این را چند شب پیش در سی سخت به بچههای کانون که برای کمک به زلزله سیسخت آمده بودند، میگفتم که همه این لشکر کشیها، همه این سازماندهیها و همه این شبهای هیئت همهاش یک پادگان آموزشی است. دارند به ما آموزش میدهند و سازماندهی میکنند و تمرین میدهند. دارند ما را برای آمادهبودن به عملیات آماده میکنند.
یک موقع به خود این کارهایی که میکنیم مشغول نشویم بالاخره از آن طرف هم دارند به دلهایمان نگاه میکنند که [فلانی چرا برای کمک به مردم] زلزلهزده آمد؟ برای چی هیئت آمد؟ برای چی امشب احیاء آمده؟ بله! خیلی گیر و گورها بین دل ما و ارباب هست؛ . شعرهای زیبایی خواند این آخری بالاخره خیلی از کارها کار دستمان میدهد. دلمان از دست خودمان گرفته است؛ دلمان از دست روزگار گرفته است؛ دلمان از خیلی از دور شدن از زیارتها و خیلی از مجالس گرفته است؛ ولی یک چیز هم هست رفقا آرام آرام حواستان را جمع کنید که این نوع نشستنها و بلند شدنها، این دور هم جمع شدنها ما را دارد آماده میکند. و هر چه هم جلوتر میرویم امتحانات ما سختتر میشود،. کار ما سخت تر میشود. قصهها و غصههایمان بیشتر میشود، رقت قلب، اشک و گریه، توسل و تفکر بیشتری می خواهد، توجه به نیازهای جامعهی بیشتری میخواهد. قطعاً این بچههای دهه شصتی و هفتادی که هم دغدغه انقلاب، نظام، ظهور و هم دغدغه «وَنُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ» دارند، فکر بیشتری هم میخواهد.
ما 92/02/02 با بچه های خاتم الاوصیاء -که الان کار جبهه خاتم استان هم روی دوش بچههای کانون هست- خدمت آقا رسیدیم، آقا فرمود: من سالها چشم انتظار شما بودم به انتظار شما نشسته بودم، شما رسیدید؛ یعنی دهه شصتیها رسیدند، دهه هفتادیها رسیدند، نیروهای خودجوش، مؤمن، انقلابی و مردمی رسیدند. یعنی آنهایی رسیدند که حضرت آقا میگوید: «ما به ظهور آقا امام زمان(عج) این محبوب حقیقی الهی انسانها نزدیک شدهایم. شما جوانان خودتان را برای تمدن نوین انقلاب اسلامی آماده میکنید، شما آن روز را میبینید و آن روز را میسازید». یعنی اینها رسیدند، یعنی شما رسیدید.
یکوقت دم دم خیمه و دم دم ظهور خوابت نبرد چون بینالطلوعین خیلی خواب میچسبد؛ اصلاً هر چیز شیطانی به جان این نفس اماره ما میچسبد. دم دم طلوع است؛ دم دم طلوع بالاخره همه شک میکنند طلوع شد یا نشد؟ همینجور که دم غروب شک کردند. وقتی خورشید عمر پیامبر(ص) غروب کرد هنوز به قول خودمان مغرب نشده، نماز مغرب نشده، عمره مشرقیه از بالای سر نرفته، تاریک نشده و قطعی نشده و غروب نشده، خیلیها شک میکنند نماز شده است یا نشده؟ مغرب شده است یا نشده؟ هنوز خورشید پیغمبر(ص) غروب نکرده و کامل نشده بود که به غروب شک کردند و آن قصه صدر اسلام شد. هی تاریکتر و تاریکتر شد؛ ظلمت و ظلمت شد و تبدیل شد به قیام امام حسین( ع ) بر علیه یزید -من آن مراحل بین این ماجراها را رد کردم-.
امام هم در تاریکی مطلق شاه، قیام کرد. و آن سهچهار مرحلهای که بعد از غروب خورشید عمر پیامبر(ع) اتفاق افتاد تا تاریکی مطلق؛ الان هم از تاریکی مطلق قیام پانزده خرداد و بیست و دوم بهمن 57 داریم به سمت طلوع میرویم. و لابه لای آن هم اتفاقاتی میاُفتد، امتحان عوام و خواصاش یک جور، حرف و حدیثها و شبهات و شکهایش یک جور! هر کدامش با یکی از تاریخهای صدر اسلام میخواند. حال من نمیخواهم آن رویش را باز کنم. ما آرام آرام داریم به طلوع نزدیک میشویم. ما در بینالطلوعین ظهور هستیم رفقا. به شعر برادر عزیز مداحمان که آخر سر برایمان خواند اشاره کنیم که شبههها و تردیدها کار دستم میدهد؛ بلاتکلیفیها کار دستم میدهد؛ نبودن در کنار یک دوست خوب و خوشکل و محکم ایمانی، صادق، پای کار دین، خدایی و نورانی به نور حکمت و معرفت کار دستم میدهد، نیامدن در هیئت، جدایی از جمع رفقای خوب و تنهایی گرگ میخوردت کار دستمان میدهد. الان قصه این است!
ما در بینالطلوعین ظهور هستیم. اینکه میگوییم شهدا ولایتپذیری حضرت مهدی(عج) را در زمان آقا روحالله تمرین کردند. رفقا بیاید ولایت پذیری امام مهدی(عج) را با ولایتپذیری بیچون و چرا سید علی آقا تمرین کنیم. قصه این است که کار دستم میدهد. دارد کار دست خیلیها میدهد. «اللهم عجل لولیک الفرج» میخواند و باز هم کار دستش میدهد؛ حواس پرتیها کار دستم میدهد. لقمه های شبهه ناک کار دستم میدهد. نبودن تو باغ کار دستم میدهد. شنیدهاید میگویند: فلانی اصلا در باغ نیست! چه چیزی دارد میگوید؟ حواستان به دو لب حضرت آقا باشد. ما هر چه به ظهور نزدیکتر میشویم کار سختتر میشود چون به انتظار کسی مینشینیم که حضرت آدم و خاتم(ع)، اباعبدالله در گودی قتلگاه و اولیاء و انبیاء خدا منتظرش بودند. «این طالب به دم المقتول به کربلا» حضرت زهرا(س) پشت در خانه سراغ مهدی(عج) را میگرفت.
حالا چه کسانی میخواهند اطراف حضرت ارباب بایستند و شمشیر بزنند؟ کی؟ کدام کَزُّبَرِ الحدید؟ کدام کَالجَبَلِ الراسخ؟ کدام بنیان مرصوص؟ کدام اُسِّسَ علی التقوا؟ این تو بمیری که از آن تو بمیریها نیست! خالهبازی که نیست! آماده شدن برای یک اتفاق مهم است. امام(ره) میگوید: «این انقلاب طلیعه و مقدمه نور ظهور است». فکر کردی هر کسی را راه میدهند؟ جا میدهند؟ پا میدهند؟ اصلا اینجوری نیست. کیسهها به تنمان میکشند. داماد میخواهد برود در حجله باید خوشکل شود، عروس میخواهد برود در حجله باید خوشکل شود؛ میخواهیم به خیمه برویم. مگر بچهبازی است؟ مگر خالهبازی است؟ ظهوربازی که نمیخواهیم بکنیم! تا تمام قد محبت ارباب در تاریک خانه دلمان ظهور پیدا نکند، در ظهور حضور پیدا نمیکنیم.
و رفقا اگر امروز به منِ حاج حسین بگویید: دغدغه تو چیست؟ بله، انقلاب اسلامی، مسئله مدیریت نظام، مسئله نظام اسلامی، اُمت اسلامی، تمدن نوین اسلامی و... این دغدغههایی است که ما از صبح تا شب داریم برایش فکر میکنیم؛ می جنگیم؛ جلسه میگذاریم، وسط میدان میرویم و شمشیر میزنیم؛ اما اینها حل می شود! به دست تو حل نشود کس دیگری میآید و حل میشود . فعلا نظر خدا از انقلاب اسلامی برنگشته است، نظر من و تو از خدا برگشته است. من و تو ترسیدیم، کُپ کردیم. من و تو معادلاتمان جواب نمیدهد. اگر امروز بگویید دغدغه من چیست؟ میگویم بچهها در این شب احیاء بین این همه دختر و پسر و خانم و آقا و عروس و داماد در شیراز، چند نفر را صدا کردند گفتند: بیا احیاء؛ بیا احیاء کارت داریم. به دعوت ارباب آمدی با پای خودت نیامدی که به هزار و یک دلیل عاقلی میشد نیایی و به یک دلیل عاشقی آوردنت. امشب به تو بگویم باید غصهات چی باشد؟ سؤالت چی باشد؟ غصهات چی باشد؟
سوالت باید این باشد: چرا من؟ چرا من امشب؟ با این دل کوفتی چه کاری داری؟ چرا من امشب؟ به هزار و یک دلیل عاقلی میشد که من نباشم؟ غصهات چی باشد؟ رفقا نکند به خیمه نرسید! این سید انجوی که حاج حسین را دعوت میکند دلیلی دارد که شما هنوز متوجه نشدهاید! وگرنه سید که بلندگویش را دست کسی نمیدهد. از خاطرخواهی نیست که دوستش دارم و ما را دوست دارد؛ می دانم. از این است که یک شاگرد تنبل مجروج شده جنگ را دعوت کرده است؛ هشت سال پشت درب بهشت خوب خدا بودیم جا ماندیم. چه کسی به تو چک سفید امضاء داده است؟ چه کسی به من قول داده که ما به خیمه میرسیم؟ یک عملیِ پاپتی میآید و گازش را میگیرد و میرود! خیلی از این دختر و پسرهایی که قیافههایشان شاهرخ ضرغامهای آن موقع است میآیند و میرسند. خیلی از منقلب و متحولشدههای کار می آیند و می رسند و من و تو در پردههای حجاب اکبرمان میمانیم! امشب دغدغه، رسیدن به خیمه ارباب باشد. «لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ» کسی نمیتواند به پای ارباب و ولایت بایستد الا به بصیرت و صبر!
امروز اگر به من بگویند: به چه عبادت و به چه معرفتی از عالم بالا به حضرت آقا دارند میدهند؟ میگویم: به صبرش؛ که صبر بصیرت میآورد و بصیرت صبر میآورد. حروفشان هم یکی است «ب» «ص» «ر»، «ص» «ب» «ر». در این شلوغ پُلوغیهای دَم انتخابات قاط نزنیدا، پرت و پلا نگوییدا، پرت و پلا تصمیم نگیریدا؛ خیلی حواستان باشد. «لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ» چه کسی به خیمه ارباب میرسد؟ چه کسی قصه را خوشکل تمام می کند؟ دیدید حاج قاسم چه خوشکل تمام کرد. حاج قاسم را که دیدید دیگر؟ ما از شهدای کربلای پنج که نمیگوییم که بگویید ندیدهایم! حاج قاسم را که دیدید، بودید و قصه شهادتش شنیدید و در تشییع بودید، دلهایتان همراه جنازه بود.
مادر شهید میگوید: من برای بچهام اینقدر گریه نکردم که برای حاج قاسم گریه کردم. کی برای حاج قاسم گریه نکرد؟ تشییع جنازه نیامدههای لمیدههای روی مبل پای تلویزیون هم گریه میکردند. و کسانی که تا حالا در خیابان نیامده بودند هم برای حاج قاسم به خیابان آمدند. این دلبری از کجا آمد؟ می دانی از کجا آمد؟ آن روزی که همه شک داشتند سوریه برویم یا نرویم؟ با این شدت سقوط و تمام شدن کار سوریه و درحالیکه خود دمشق در محاصره کامل بود و بخشی از آن هم رفته بود، فقط چون آقا فرموده بود: «بشار اسد باید بماند»، حاج قاسم گفت: چشم. این چشم هشت سال خواب را از چشمش گرفت. یک «چشم» میگویی؛ همه چشمها را برایت گریان میکند. همهاش در این چشم است بچهها! همهاش در چشم است. حالا کی چشمی بگوید و چشمِ بعد از چشمی بگوید و در مسیر حواس پرتیها کار دستش ندهد تا چشمش در چشم ارباب بیفتد.
دنبال دیدن ارباب هستید؟ رفقا ببینید اینجا هیئت است دیگر، چند شب پیش میلاد حضرت علی اکبر(ع) بود. امام حسین(ع) چه گفت: پسرم راه برو تا قد و بالایت را ببینم، کمی جلوی من راه برو. « اَشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک» ذرهای جلوی من راه برو. حضرت عباسی امام زمان(عج) به کدام از ماها میگوید: راه برو تا قد و بالایت را ببینم؟ آن امام عصر بود، این هم امام عصر است دیگر. من آن وقت تا حالا نشستم و نگاهم به نوشته پشت سر شماست «غریب مادر حسین(ع)»، من میگویم: غریب مادر امام عصر(عج)! به کدام یک از ما بگوید راه برو تا قد و بالایت را ببینم؟ به کدام یک از ما مثل علیابنمهزیاراهوازی بگوید: یک شب دیگر پیشم بمان دلم برایت تنگ میشود؟ اصلا ما از این نوع تفکرات داریم؟ اصلا ما اینجوری با امام زمان(عج) حال میکنیم؟ یا هی حواس پرتیهایمان کار دستمان می دهد؟
خیلی شعر قشنگی خواند. هی نگاه میکردم ببینم کجا کار دستمان داد؟ گفت «الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِالحسین» کدام کارِ ما سینه امامزمانمان را سنگین میکند؟! چرا هِی قیافه بچهمثبتها را میگیریم! امشب که احیاء آمدیم یک خانهتکانی کنیم دیگر. اولسالی خانهتکانی کنیم. خانهتکانیکردن را دیدی؟! با چوپپر خوشگل، این شب احیایی با گوشه نظر امامعصر(عج) خانهتکانی بشود، نخود لوبیاهای نپخته بالا بیاید. اگر خودمان دل خودمان را هم نزنیم کس دیگری نمیزند، همه که تعریفمان میکنند، همه که حاجی حاجی و سید سید میگویند! بچهها خودمان باید خودمان را هم بزنیم. «مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ» به صدقمان میدهند، به لُختیبودن، بیشیلهپیلهبودن، بیخوردهشیشهبودن و بیریگبهکفشبودن میدهند؛ »الا َعمالُ بِالنیات».
امشب «دل صددله یکدله کن مهر دگران را ز دل خود یَله کن». دلداده شو به کسی که گفت من دلبسته یاران خراسانی خویشم. آقا فرمود من دلبسته یاران خراسانی خویشم. بچهها این دل صددله را امشب یکدله کنید و ببینید هر کس برای خدا بیاید خدا با او چه کار میکند! برای حاجقاسم چه کار کرد! برای شهیدان چه کار کرد! قصه همین است. و امشب احیاء هم که امامعصر(عج) در این شهر شیراز نگاهی کرد دید هر کس مشغول زندگی و کار خودش است گفت یک سری از کسانی که جایی دلشان برای امامزمان(عج) تنگ شده بود [را صدا کرد]. چون میدانید که امامعصر(عج) میگوید که من اول شما را یاد میکنم بعد شما من را یاد میکنید. امامان «عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ» هستند. اینجور نیست که ما امشب آمدهایم یاد امامزمان(عج) کنیم! اصلاً! امامان به هیچ کس بدهکار نیستند.
آنها امشب تو را یاد کردهاند و وقتی یادت کردهاند یعنی کاری با تو دارند. اهلبیت (ع) وقتی یاد میکنند یعنی کاری با تو دارند. آن هم وقتی شب عیدشان باشد عیدی میدهند، خیلی هم میدهند. شب عزا و تسلیت و تعزیت آدم رویش نمیشود صله بخواهد. امشب صله و عیدی میدهند. آزادی من و تو را از نفسمان میدهند. توجه و معرفت ما به مأموریت را میدهند. امشب برگ مأموریت بخواهید. خاطرهاش را برایتان گفتهام باز امشب شبش است. گفت هر کس اهلش است امشب شبش است. امشب شب آشتیکنان دلها با امامزمان(عج) است. امشب اینجا آن کوچه تنگ آشتیکنان دلها با امامزمان(عج) است که گفت لیست گردان را بده! فرمانده گردان به من میگفت در عالم رؤیا امامعصر(عج) به من گفت لیست گردان را بده، دادم، زیر بعضی از اسمها امام عصر(عج)خط قرمز کشید؛ در عملیات زیر هر اسمی خط کشیده بود شهید شدند. امشب شب آن خط سبز خوشگل قشنگ «اللهم آدِبنا به آداب المَهدی و خَلِقنا به اخلاقِ المَهدی» است. امشب باید این پسر و دختر را امامزمان(عج) برای خودش تربیت کند. برای یاریاش، نصرتش و دینش تربیت کند. امشب شبش است. امشب باید برایمان «اَعوانِهِ و اَنصارِه» را بنویسند. امشب باید «والمستشهدین بین یدیه» را برایمان بنویسند. امشب است. آن هم امسالی که دو عید است اولش عید حضرتحجت(عج) است. دیدید میگویند بینالحرمین؟ امسال ما بین دو عید میلاد امامعصر(عج) هستیم؛ آن هم شروع سال ۱۴۰۰ که حضرتامام(ره) میفرماید وقتی در لحظه میلاد رسولخدا(ص) ۱۴ کنگره طاق کسری در ایران نه در رم بلکه در ایران ۱۴ کنگره طاق کسری فرو ریخت یعنی فکر نمیکنید احتمالاً در قرن چهاردهم دودمان این پادشاهی جمع میشود؟ قرن چهاردهم در ایران نه به تاریخ میلادی و نه به هجری بلکه به شمسی در ایران.
بچهها فکر نمیکنید خبری در راه است که آقا میگوید نماز به زودی بیتالمقدس؟! که آقا میگوید هر چه موشک میخواهید به این سعودیها بدهید بهزودی به دست مجاهدین راه خدا میافتد؟! بچهها ما کجای این خبریم؟! کجای این خبریم که اگر دمدمای اتفاقی مثل جنگ باشد -حالا جنگ بهمعنای جنگ نمیگویم، حتی بهمعنای جهاد فی سبیلالله هم نمیگویم بلکه بهمعنای اتفاقی که خیلیها در آن ساخته میشوند- که بخواهند در این بگیربگیر امامزمان (عج) عدهای را بگیرند، دانهدرشتها را میگیرند. دانهدرشت کیست؟! از بین این همه امتحانات مختلف اصلاً حس نکردید امتحانها سختتر شده؟ شهرت و فالووربازیها اذیت میکند؟ شهوت و نهضت جنسی اذیت میکند؟ پول و لقمه حلال در آوردن سخت شده و اذیت میکند؟ احترام به بابا مامان در این شرایط سختتر شده؟ برای هیئتآمدن بعضی وقتها باید خیلی با خودت بجنگی و کارها را بالا پایین کنی، سختتر شده! خوب معلوم است دیگر رفقا!
هر چه به بالای قله ظهور نزدیک میشویم دیگر هوا کم است. گفتم برایتان بیهوا میخرند. یک جمعه صبحی هم مثل حاجقاسم بیهوا میبرند! یک جمعه ظهری هم بیهوا میآید! اصلاً دیگر موضوع «هوای نفس» است چون «یا ایتها النفس المطمئنهها» میرسند. اصلاً هر کسی به خیمه نمیرسد! مگر همه به خیمه عاشورا رسیدند؟ ۷۲ نفر رسیدند و همه عالم را به هم ریختند! اصلیها ۳۱۳ تا هستند. سید خراسانی و چند نفر مگر میآیند؟ ما کجای این «كَم مِن فِئَةٍ قَليلَةٍ» هستیم که قرار است غَلَبَت لکل غصههای اسلام و مسلمین كَثيرَةً!
حرفمان را جمع کنیم. رفقا بازی جدیتر از این حرفهاست که فکر میکنید، کیسهای به تنتان میکشند، پدر صاحببچهای در میآورند، دهنی سرویس میکنند، بالاپایینی و غربالی میکنند، غربالی که دیدنی باشد. اینجاست که شکها و شبهههاکار دستم میدهد، هوای نفسها و حواسپرتیها کار دستم میدهد. میدانید اینجا چه چیزی ما را نجات میدهد؟ دستگاه ارباب، هیئت، گریه. دعای کمیل خواندهای دیگر، این گریهای که کردی گریه نبود که، آب پاشی جلو خانه دلت بود. ارباب بیا من جلو خانه دلم را آبپاشی کردم. خوشگل گریه کنید، خوشگل کف بزنید و خوشگل دست بزنید. گفت کف هم کف ترش خوب است. میگویند کَفِ تر. کف بزنید گریه هم بکنید، کف تر قشنگ است. کفتربازی کنید. حرف را جمع کنیم.
یک لحظه حواست پرت شود کار دستت میدهد. نیمه شعبان داشتم در خیابان چهارمردان قم قدم میزدم، این موضوع را جایی نگفتم اولین بار است دارم میگویم، هیچ وقت نگفتم، خاطره پشتش را همین جا برایتان گفتم؛ ولی این را نگفتم. این هم الآن آمد، وقتی آمد باید بگویی. نیمهشعبان در قم داشتم قدم میزدم. چراغانیهای نیمهشعبان و سال ۱۳۶۲ بود. همینجور به ذهنم گذشت این رفیق خوبی که من دارم، مربی من است، بالا سر من است دست من را گرفت به جبهه و هیئت آورد؛ ولی خیلی گیر میدهد، خیلی سخت میگیرد، خیلی میگوید چرا این حرف را زدی؟ چرا آن کار را کردی؟ چرا اینجوری کردی؟ چرا آنجوری کردی؟ خدایا خیلی گیر میدهد، از دستش خسته شدم. چرا اینقدر گیر میدهد؟ همینطور که این حرفها میگذشت همان جا در جبهه خمپاره خورد و شهید شد. که دقیقاً یک سال و نیم قبل آمدیم گلزار شهدا گفت من میروم در این قبر میخوابم تو بیا سنگ لحد را بگذار! جعفراحمدیمیانجی پسر آیتاللهمیانجی، رفت در قبر خوابید من سنگ لحد گذاشتم. [ آن روز این حرف را زد و] یک ربدهدقیقهای هم نشستیم و بعد پاشد و رفتیم. یک سال و نیم بعد، در روز میلاد امامعصر(عج) نیمهشعبان که به ذهن من گذشت چرا او اینقدر گیر میدهد! امتحانی بعد از امتحانی! ولکن همین که یک ذره حواست پرت میشود کار دستت میدهد و دقیقاً یک سال و نیم بعد روز نیمهشعبان همان لحظه که به ذهن من خورد، او شهید شد. به ترتیبی که شهیدان را دفن کردند قبرها پر شد و پر شد و پرشد دو روز بعد از نیمه شعبان که جنازه را آوردند خودم او را بردم در همان قبر خواباندم و تلقینش را خواندم.
بچهها حواستان باشد، یک لحظه رفتم خار از پا کشم راهم صد سال دور شد. از در هیئت بیرونتان میاندازند از پنجره بیایید. شیطان زمینت میزند پاشو. یاعلی بگو و پاشو. چطو بچه زمین میخورد یاعلی میگوید پا میشود. از هیئت، جلسه، دوست خوب جدا نشویدا. آن وقت در مراغه خوابیده بودیم خیلی سرد بود، خیلی سرد بود، خیلی سرد بود! چند وقت پیش رفتم در مراغه دوباره آن مسجد را پیدا کردم، مراغه نزدیک تبریز! شب ما را آنجا بردند خواباندند -خیلی سرد بود- که صبح برویم برای مهاباد. رفتیم مهاباد دهپانزدهبیست روز بعدش هم آقامهدیزینالدین کمین خورد و شهید شد کلاً برگشتیم قم؛ ولی چون از جنوب یک راست ما را به غرب بردند بدون لجستیک که دشمن این جابهجایی را نفهمد زندگی و امکانات نداشتیم. مسجد سردِ سرد بود، شب خوابیدیم، صبح من بلند شدم دیدم شهید جعفراحمدیمیانجی که خاطرهاش را گفتم که روز نیمهشعبان شهید شد خیلی منقلب بود؛ هر چه بهش وَر رفتم چیه چیزی نگفت. قبل از شهادتش از زیر زبانش کشیدم. گفت آن شب که در آن مسجد خوابیدیم نیمههای شب همه یخ کرده بودیم، سرد، پتو کم! خیلی بیتدارکات رفته بودیم که فقط به غرب برویم بعداً تدارکات بیاید. گفت به تو میگویم ولی به کسی نگو. نیمههای شب دیدم نوری دارد از در مسجد داخل میآید و مسجد به قول خودمان دارد بالا و پایین میپرد. بیدارم؟ خوابم؟ مکاشفه است؟ عالم رؤیا است؟! حس کردم که امامعصر(عج) است که از در مسجد دارد داخل میآید و فلانی دیدم داخل آمد، هِی میخواستم شما را بیدار کنم زبانم بند آمده بود صدایم در نمیآمد. و دیدم آقا دارد روی بچهها پتو میاندازد که یخ نکنند.
حرف را تمام کنیم. بچهها امشب شما احیاء برای امامعصر(عج) گرفتهاید؟! برای ظهورش گرفتید، واقعاً من همینطور که نگاه میکنم به چشمها و دلها احساسم این است که همه دلشان برای امامزمان(عج) تنگ شده است. دلمان برای اربعین، راهیان نور، کاروانهای مشهد تنگ شده است. یک چیز دیگر بگویم دلم برای اعتکاف بچههای کانون تنگ شده است. دلمان برای حاجقاسم تنگ شده است، دلمان برای خبرهای «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا» فتح بعد از فتحی، خرمشهر بعد از خرمشهری تنگ شده است. دلمان برای اینکه این آقای مجری اعلام کند یک صلوات بفرستید امامعصر(عج) میخواهد داخل بیاید تنگ شده است. دلمان برای دیدنش تنگ شده. ولش کن دلمان از دست خودمان گرفته است، امشب به دلتنگی آمدهایم، امشب از اینکه کار دست خودمان دادهایم آمدهایم. امشب به عشق ارباب آمدهایم. امشب بر اعلام حضور و آمادگی برای ظهور آمدهایم. امشب به نیابت حاجقاسم و همه شهدا و امام آمدهایم. امشب برای سلامتی نائبش حضرتآقا آمدهایم، برای گرفتن برگه مأموریت، برای معرفت به مأموریت، برای دعاهای قشنگقشنگ آمدهایم. برای همه آنهایی که گفتهاند به احیا میروی التماس دعا داریم و برای مریض ما امنیحیب بخوانید و برای مریضی دلمان آمدهایم. امشب به دارالشفا آمدهایم.
ارباب من، مولای من، آقای من! یک نظر تو همه قصهها را حل میکند. یک دعای شما همه غصهها را رفع میکند. یک گوشه چشم شما حال ما را خوب میکند. اصلاً یک چیز دیگر بگویم، وقتی دیدی هیئت خیلی به هم ریخت آقا آمده است، نظر کرده است. امشب هیئت ما را به هم بریز. امشب دل ما را به هم بریز. امشب حال ما را به هم بریز. یا بقیه الله! ای کسی که همه عالم به یَد و دست توست، امشب شب میلاد توست. امشب قطعاً حضرتزهرا(س) عیدی میدهد. امشب قطعاً حضرتزهرا(س) برای پسرش مهدی بله میگیرد. گفت این اشک نیست که تو میریزی این زیرلفظی است که حضرت زهرا(س) میدهد که بله بگیرد. امشب خوشآمدگو این عید و جشن حضرتزهرا(س)، امام عسکری(ع) و نرجسخاتون است.
بچهها امشب ویژه است. خدا را شکر اول سالمان به عید حضرتحجت(عج )است، خدا را شکر این شروع سال ۱۴۰۰ را که گفت چهاردهاش معصوم چهاردهم و امامعصر(عج) است. صفر هایش هم یعنی صفر مرزی و صفر تصمیم، نقطه رهایی عالم. وقتی ما در نقطه صفر مرزی حرکت میکردیم دیگر نقطه رهایی بود. این صفرهایش یعنی نقطه رهایی، ما در نقطه صفر مرزِ تصمیم هستیم و انشالله این تصمیم، شروع و حرکت به دعای امامعصر(عج) پربرکت باشد.
برچسب:
نویسنده: طاها جلالی